سفارش تبلیغ
صبا
نزد ابلیس مرگ هیچ یک از مؤمنان، از مرگ فقیه محبوب تر نیست . [امام صادق علیه السلام]
 
یکشنبه 96 اسفند 13 , ساعت 8:58 عصر

دفاع مقدس: روایت زندگی سردار شهید "خلیل حسن بیگی"

 

خلیل حسن بیگی

عاشق موتور بود. بعد از یکی دو سال کار کردن و پس انداز یک موتور قرمز دسته دوم خرید. با آن موتور کارهای عجیب و غریبی می‌کرد، دوستانش بهش می‌گفتند "خلیل موتوری". جنگ که شروع شد، خانه‌اش شد جبهه. همه‌ی مناطق را می‌شناخت، رزمنده‌ها و دوستان قدیمیش دیگر به او لقب "کتاب کهنه جنگ" داده بودند...

 

« بسم الله الرحمن الرحیم »

نوجوان که بود بهش می گفتند "خلیل موتوری". خیلی به موتور سواری علاقه داشت. بعد از یکی دو سال کار کردن و پس انداز موفق شد یک موتور قرمز دست دوم بخرد. خواهرش می‌گوید: روزی پدر بعد از مدتها به خانه آمده بود. دور هم نشسته بودیم و صحبت می کردیم که کسی خبر آورد: «خلیل با موتور رفته بالای درخت!»پدر و مادر مثل اسپند از جا پریدند و خود را به محل ماجرا رساندند. وقتی به آنجا رسیدند، دیدند که خلیل موتور را با طناب به بالای درخت کشیده و آن را از دو طرف به شاخه بزرگ درخت آویزان کرده و با یکی از دوستانش سوار بر موتور روشن، میان زمین و آسمان می خندد و گاز می دهد. پدر هر چه خواست کار اشتباه و خطرناک خلیل را با تحکم و اخم در چهره به او بفهماند، از این کار بدیع پسر خنده اش گرفته بود و فقط پرسید: «چرا این کار را کرده ای؟» و او پاسخ داد: «می خواستم ببینم پرواز در میان آسمان و زمین چه لذتی دارد؟».


 
 
دستگیری در مسجد/ آزادی با وساطت آیت الله صدوقی
خانواده‌ی خلیل آمدن او به خانه را از صدای موتورش متوجه می‌شدند. خواهر شهید در خاطره‌‌ای دیگر بیان می‌کند: خلیل بسیار خوش سر و زبان و خوش برخورد بود و بعد از مدتی کار کردن در بازار همه به شخصیت او علاقه مند شده بودند. ضمناً او روحیه‌ای بسیار جسور و رک گو داشت و از سخن گفتن بر ضد رژیم ترسی نداشت. آن شب وقتی می‌خواست به مسجد برود، به من گفت: «می خواهم بعد از نماز شعری بخوانم.» آن شعر را برایم خواند و من با ترس به او گفتم: «این شعر بوی خطر می دهد. مگر از جانت سیر شده ای؟» اما او با جرأت همیشگی اش راهی مسجد شد و پس از اتمام نماز، شروع به خواندن شعر کرد، بدون اینکه لحظه ای تردید به خود راه دهد. ... ما، در خانه منتظر آمدن خلیل بودیم. اما آن شب بدون اینکه صدای موتورش بیاید، زنگ در به صدا درآمد. یکی از همسایه ها پیغام آورد که : «خلیل را در مسجد دستگیر کردند.» تا صبح هیچ کداممان نخوابیدیم و مادر دائم گریه می کرد. صبح به ملاقاتش رفتیم اما موفق به دیدارش نشدیم. دیگر مطمئن شدیم که حداقل شش ماه در زندان باشد. اما فردای آن شب، خلیل با صورتی کبود و خنده ای بر لب به خانه آمد. بعدها فهمیدیم که با پا در میانی آیت الله صدوقی و همکاری یکی از مسئولین متدین پاسگاه، او را آزاد کردند. این آغاز فعالیتهای جدی و مصمم خلیل برای آزادی از اسارت ظلم و جور و تحقق حکومت اسلامی بود.
 
 
حضور در سپاه
خلیل مرداد سال 58 لباس سبز پاسداری را بر تن کرد و به عضویت سپاه درآمد. با شروع غائله ضد انقلاب در کردستان به آنجا رفت و پس از مدتی مسئول انتظامات منطقه غرب شد.
با شروع جنگ تحمیلی و تهاجم بعثیون عراقی به کشورمان، شهید خلیل حسن بیگی پس از قریب یک سال خدمت در منطقه غرب کشور و چند ماه در سپاه یزد، در جبهه جنوب حضور یافت و جانشینی ستاد یکی از تیپهای لشکر 8 نجف بازی آنلاین ماشین جنگی اشرف را به عهده گرفت. وی پس از چندین ماه حضور در جبهه‌ها، به یزد برگشت و بنا به ضرورت و برای دفاع از ارزشهای اسلامی، به عنوان فرمانده پاسگاه هرات انتخاب شد. او در آنجا با عوامل وابسته رژیم سابق و خان‌های ظالم و مستکبر مبارزه نمود و رادمردانه به اجرای حدود الهی پرداخت.
 
 
با تأسیس یگان تیپ18 الغدیر که متشکل از شیرمردان سرزمین دارالعباده بود، وی به عنوان جانشین ستاد تیپ الغدیر انتخاب شد. او حضور مداوم و شاید همیشگی در جبهه‌ها داشت و فقط چند روزی را در سال به یزد می‌آمد؛ حتی چند دفعه خانواده‌اش را برای بازدید به جبهه برده بود.
 
نامه‌ای برای پدر
در نوروز سال 1364 دانش‌آموزان یزدی، نامه‌هایی همراه با هدیه برای رزمندگان اسلام فرستاده بودند. یکی از آن البسه ها، نام? فرزند خلیل بود و در آن نوشته بود: «پدر من چندین سال است که در کنار شماست و من به پدر عزیزم که پاسدار شجاع و فداکار است، افتخار می کنم.» یکی از رزمندگان که این نامه به دستش رسیده بود، نامه را به خلیل می‌دهد و او از روحیه‌ی بالای فرزندش خوشحال می‌شود.
 
حضور مداوم و بی وفقه‌ی او در مناطق مختلف جبهه‌های جنگ باعث شده بود که به او لقب "کتاب کهنه جنگ" بدهند. او از جبهه‌های جنگ اطلاعات بسیاری زیادی داشت. کاظم هر موقع لب به سخن می‌گشود، از هر جا و مکان دهها خاطره می‌گفت همه را مجذوب خویش می‌کرد. او در سخنانش همیشه اشاره می‌کرد به آن سربازی که در برفهای کردستان به شهادت رسیده بود و هنگامی که بالای سرش می‌رود، می‌بیند که دستش را روی قلبش گذاشته است و هنگامی که دست او را بلند می‌کند، عکس دختر 3 ساله‌اش را می‌بیند.او همیشه می‌گفت: «این صحنه را به یاد داشته باشید و مردانه بجنگید که عزت شما و فرزندانتان در گرو ایثار و فداکاری شماهاست».
 
 
آخرین خداحافظی
همسر شهید می گوید: آخرین باری که به مرخصی آمده بود، حس و حال غریبی داشت. موقع رفتن از زیر قرآن رد شد. قرآن را بوسید و چند قدم که رفت، یک آن، دوباره برگشت. اشک در چشمان مردانه اش می درخشید. بی مقدمه گفت: «من دیگر شما را نمی بینم!» دلم شکست، گفتم: «چرا دم رفتن این حرف را می زنی؟ بچه ها ناراحت می شوند.» انگار چیزی به یادش آورده باشم، دست در جیب کرد و تسبیحش را درآورد و داد به پسر بزرگم و گفت: «از این تسبیح خوب مراقبت کن، یادگار پدرت است.» آن هنگام اشک های خلیل را به وضوح می دیدم و خودم هم اشک بازی آنلاین جنگی می ریختم. درست هفته بعد در همان روز، خبر شهادتش را آوردند. تا مدتی چیزی نمی فهمیدم، اما وقتی به مادر ایشان فکر کردم، غم او را بیشتر درک کردم. غمی که تاب دوری از فرزند را ربود و پس از 22 روز مادر را به خلیل پیوند داد.
 
خلیل که متولد یکی از روستاهای یزد بود در عملیات کربلای 5 آسمانی شد.

لقمه ی نانی بگیر و عاشقت را سیر کن/شعر

جمکران سفره ی افطار خود را پهن کردی در کجا ؟!/سامرا یا   طوس یا   کنج بقیع   یا کربلا؟  
لقمه ی نانی بگیر و عاشقت را سیر کن/جان من آقا فدای لقمه ای نان شما ...

 

« بسم الله الرحمن الرحیم »

 

سفره ی افطار خود را پهن کردی در کجا ؟!
سامرا یا   طوس یا   کنج بقیع   یا کربلا؟!

لقمه ی نانی بگیر و عاشقت را سیر کن
جان من آقا فدای لقمه ای نان شما

نان تو از جنس نان نیمه شبهای علیست
نیمه شب  شاه عرب   نان و رطب   سهم گدا

مثل حیدر نیمه ی شب خانه ها را در بزن
منتظر داری میان تک تک این خانه ها

کوچه و پس کوچه های سینه ام بی تاب توست
ضربه های قلب من می گوید آقا جان بیا

مادرت چشم انتظار لحظه ی دیدار توست
تو بیاور بهر زخم سینه و پهلو دوا

چاره ی غمهای زهرا وارث مولا بیا
العجل دارُالشِّفای دردهای قلب ما



لیست کل یادداشت های این وبلاگ